مطالب مرتبط با تگ داستانک
داستان چند تا دوست واقعی داری؟
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...جواب دادم فقط چند تاییپیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفتتو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داریولی در مورد آنچه که می گویی خ …
حکایت زیبایی از جوان مسیحی که مسلمان شد
نیمه شبی در اطاق خودم که کنار در حیاط منزل آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی بود، خوابیده بودم ، ناگهان صدای پائی در داخل حیاط مرا از خواب بیدار کرد من فورا از جا برخاستم . دیدم جوانی وارد منزل شده و در وسط حیاط ایستاده است نزد او رفتم …
داستان زیبا/ باز باران
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانهیادم آید روز دیرین گردش یك روز شیرین.....هر وقت باران می گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ در پیچ خیابان بهارس …
داستان خواندنی “ویولونیست”
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنا …
داستان جالب (قصر پادشاه)
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!اما پس از سالها و …
داستان زیبای “آرزوی کافی”
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند.مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”دختر جواب داد: ” مامان زندگی …
داستان عبرت آموز تاجر و باغ زیبا
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشتهو باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در ا …
داستان کوتاه و آموزنده ” خود را تغییر دهیم “
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدندیک شرکت انتقال ا …
داستان “مورچه و سلیمان نبی”
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و …
داستانی پند آموز (حتما بخوانید)
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمدپیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستیآیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟عزاری …
داستان “گل آفتابگردان”
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتابگردانیم.اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.اینها را گل آفتابگردان به …
داستان “عشق و دیوانگی”
زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: …
سه داستان کوتاه جالب و خواندنی
داستان کوتاه “قیمت تجربه”مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشتاو پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شددو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های …
داستان کوتاه: ارزیابی خود
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم ک …
طنز بسیار جالب: نه قانونی نه منطقی!!!
دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت:قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمی توانستم یک استاد باشم.دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوا …
گفتگوی بین بچه شتر و مادرش
آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟شتر مادر: خوب پ …
داستان جالب و آموزنده “قهوه شور”
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش …
داستان آموزنده “راز خوشبختی مرد فقیر”
روزگاری مردی فاضل زندگی می کرد و هشت سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛او هر روز از دیگران جدا می شد و دعا می کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.یک روز هم چنان که دعا می کرد، ندایی به او گفت به جایی بروددر …
داستان بسیارجالب پیرمرد
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.“پسرع …
۲ داستان آموزنده از شیوانا
داستان “لیاقت عشق”روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه …