مطالب مرتبط با تگ داستان زیبا
داستان جالب خوشبخت ترین آدم !
پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند» تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گ …
داستان جالب : من گاو هستم
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم…قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آ …
داستان زیبا و خواندنی “آرزوی کافی”
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند.مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”دختر جواب داد: ” مامان زندگی …
از عشق تا نفرت/داستان کوتاه
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند… …
داستان زیبای “آرزوی کافی”
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند.مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”دختر جواب داد: ” مامان زندگی …
داستان عاشقانه ی عاشق شاهزاده
حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشد …
داستان زیبای “قلب یک کرگدن”
کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت…دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟دم جنبان …
داستان عاشقانه بسیار خواندنی ” زیباترین قلب “
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاک …
داستان زن و مردی که همیشه مشترک بودند
در یک شب سرد زمستانی یک زوج وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند… بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:نگاه …
داستان: بگو دوسش داری قبل از اینکه دیر شود…
به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ،قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد…داستانی که اشکتون رو در میاره .. پیشنهاد میکنم بخوانیدش روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلا …
داستان : فروتنی فریاپت
اردوان (سومین پادشاه اشكانی و فرزند تیرداد یكم) پادشاه ایران از بستر بیماری برخواسته بود با تنی چند از نزدیكان ، كاخ فرمانروایی را ترك گفت و در میان مردم قدمی می زد . به درمانگاه شهر كه رسیدند اردوان گفت به دیدار پزشك خویش برویم و …
داستان آموزنده ” شکر گذار خدا باشیم “
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط م …
اقا ساعت چنده ؟!
جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟پیرمرد:معلومه که نه!جوون: ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!پیرمرد: ببین… اگه م …
خر ما از کره گی دم نداشت
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”مرد به قصد فرار به کوچه …
داستان : ازدواج یعنی همین
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگش …
داستان گریه ناتمام
حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.سبب گریه اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می کنم،مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.شب دیگردیدند همان مرد باز …
داستان : سیگار و دعا
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»ماکس جواب می دهد: «چرا از کشیش نمی پرسی؟»جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال …
درسی از ابومسلم خراسانی
شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.روزی برای سلمانی به راه افتاد …
چهار سخنی که زاهد را تکان داد!
زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!دوم مستی دیدم که ...افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم …
داستان خواندنی و جنجالی رئیس اپل و یک دانشجو
بسیاری از خبرنگاران تجربه تماس برقرار کردن با شرکت اپل برای کسب اطلاعات درباره یک خبر و دریافت نکردن هیچ پاسخ و کمکی را دارند. آخرین ایمیل و پاسخی که میان یک کاربر ناراضی و مدیرعامل جنجالی شرکت اپل استیو جابز رد و بدل شده بود را ب …