مطالب مرتبط با تگ داستان عاشقانه
داستان جالب طلاق برنامه ریزی شده !
با اصرار از شوهرش می خواهد که طلاقش دهد.شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می پذیرد، به شرط و شروط ها.زن مشتاقانه انتظار می کشد شرح شروط را.تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی …
این داستان را حتماً بخوانید!
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گف …
داستان عاشقانه و احساسی گل خشکیده
داستان زیبای شاخه گل خشکیده ،یکی از بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد، پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید و از آن لذت ببرید! ” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، ت …
از عشق تا نفرت/داستان کوتاه
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند… …
قرار : داستان عاشقانه غمناک
شسته بودم رو نیم کتِ پارک، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید. سنگ می انداختم بهشان. می پریدند، دورتر می نشستند. کمی بعد دوباره برمی گشتند، جلوم رژه می رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخه گلی که دستم بود …
نهایت ابراز عشق (داستان عاشقانه)
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین&r …
داستان عاشقانه ی عاشق شاهزاده
حدود دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت…با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشد …
راز خوشبختی زوج در سالگرد ازدواج
روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول ۲۵ سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون ( …
از باران لذت میبری، از شب یا از او؟!!
زیر چتری که در دستش دارد، روی نیمکت روبروی من نشسته ای.شاید فقط نور سیگار من از آنجا معلوم باشد. ولی تو آنرا هم نمیبینی.نیمکتم در تاریکی قرار دارد.با هم به چیزی گوش میدهید. نمیدانم از آهنگ لذت میبری یا از باران یا از شب یا از او!ا …
داستان عاشقانه بسیار خواندنی ” زیباترین قلب “
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد.جمعیت زیاد جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاک …
داستان های عاشقانه,داستان عشقی
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین&ra …
داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور …
داستان غمگین – داستان غم انگیز قرار
نشسته بودم رو نیم کتِ پارک، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید. سنگ می انداختم بهشان. می پریدند، دورتر می نشستند. کمی بعد دوباره برمی گشتند، جلوم رژه می رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخه گلی که دستم بود …
داستان دو خط موازی داستان عاشقانه و بی نظیر
دو خط موازی زائیده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد .و در همان یک نگاه قلبشان تپید .و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند .خط اولی گفت :ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم .و خط دومی …
داستان زن و مردی که همیشه مشترک بودند
در یک شب سرد زمستانی یک زوج وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند… بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:نگاه …
داستان: بگو دوسش داری قبل از اینکه دیر شود…
به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ،قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد…داستانی که اشکتون رو در میاره .. پیشنهاد میکنم بخوانیدش روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلا …
داستان : فروتنی فریاپت
اردوان (سومین پادشاه اشكانی و فرزند تیرداد یكم) پادشاه ایران از بستر بیماری برخواسته بود با تنی چند از نزدیكان ، كاخ فرمانروایی را ترك گفت و در میان مردم قدمی می زد . به درمانگاه شهر كه رسیدند اردوان گفت به دیدار پزشك خویش برویم و …
داستان آموزنده ” شکر گذار خدا باشیم “
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط م …
اقا ساعت چنده ؟!
جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟پیرمرد:معلومه که نه!جوون: ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!پیرمرد: ببین… اگه م …
خر ما از کره گی دم نداشت
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”مرد به قصد فرار به کوچه …