مطالب مرتبط با تگ داستان عاطفی
داستان : فروتنی فریاپت
اردوان (سومین پادشاه اشكانی و فرزند تیرداد یكم) پادشاه ایران از بستر بیماری برخواسته بود با تنی چند از نزدیكان ، كاخ فرمانروایی را ترك گفت و در میان مردم قدمی می زد . به درمانگاه شهر كه رسیدند اردوان گفت به دیدار پزشك خویش برویم و …
داستان آموزنده ” شکر گذار خدا باشیم “
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط م …
اقا ساعت چنده ؟!
جوون: ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده؟پیرمرد:معلومه که نه!جوون: ولی چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی؟!پیرمرد: ممکنه ضرر کنم اگه ساعت رو به تو بگم!جوون: میشه بگی چطور همچین چیزی ممکنه؟!پیرمرد: ببین… اگه م …
خر ما از کره گی دم نداشت
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”مرد به قصد فرار به کوچه …
داستان : ازدواج یعنی همین
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگش …
داستان گریه ناتمام
حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.سبب گریه اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می کنم،مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.شب دیگردیدند همان مرد باز …
داستان : سیگار و دعا
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»ماکس جواب می دهد: «چرا از کشیش نمی پرسی؟»جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال …
درسی از ابومسلم خراسانی
شاگرد معمار، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است.روزی برای سلمانی به راه افتاد …
چهار سخنی که زاهد را تکان داد!
زاهدی گوید:جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!دوم مستی دیدم که ...افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم …
داستان خواندنی و جنجالی رئیس اپل و یک دانشجو
بسیاری از خبرنگاران تجربه تماس برقرار کردن با شرکت اپل برای کسب اطلاعات درباره یک خبر و دریافت نکردن هیچ پاسخ و کمکی را دارند. آخرین ایمیل و پاسخی که میان یک کاربر ناراضی و مدیرعامل جنجالی شرکت اپل استیو جابز رد و بدل شده بود را ب …
داستان آموزنده “تدبیر خداوند”
غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد.زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد.زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید،ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه ر …
بوم خاکستری
یکدخترک به همراه سایر همکلاسی ها سوار بر وانت به سوی آینده ای رنگی ، در حرکت است. فاطمه در سر آرزوی کسب مقام استانی در رشته نقاشی دارد تا شاید بتواند با فروش جایزه اش اندکی از سرفه های خشک پدر بکاهد. معلم هراز گاهی از پنجره نگا …
داستان پیپ استالین و اعتراف هیات گرجستانی
در روزگاری نه چندان دور یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بودند . پس از جلسه استالین متوجه شد که پیپش گم شده است و به همین خاطر از رییس " کا.گ.ب " خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجستانی پیپ او را برداشته است …
جوانى ادعا مى کرد که قبلاً هم زندگى کرده است
جوانى ادعا مى کرد که قبلاً هم زندگى کرده است... و دانشمندان شکاکى که او را تست مى کردند شکست را با تلخى تمام پذیرفتند. این موردى بود که نه قادر به توصیف و توضیح آن بودند و نه مى توانستند آن را تکذیب کنند.والدین «شانتى دوى&ra …
شاید فردا دیر باشد!
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر …
راز یک جعبه کفش
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طورمساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز: یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که …
سرعت یعنی این!
سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:اولی گفت: «پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یک تیر رو با تیرکمون پرتاب کنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.»دومی گفت: «تو به این میگی سرعت؟ پدر من شکارچیه. اون …
اگه کوسه ها آدم بودن
دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای " کی " پرسید:اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟آقای کی گفت : البته ! اگر کوسه ها آدم بودندتوی دریا برای ماهیها جعبه های محکمی میساختندهمه جور خوراکی توی آن میگذاشتندمواظب بودند …
پند لقمان
روزی لقمان به پسرش گفت:امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!پسر لقمان گفت ا …
دو راهب و یک دختر زیبا
دو راهب در مسیر زیارت خود ، به قسمت کم عمق رودخانه ای رسیدند.لب رودخانه ، دختر زیبائی را دیدند که لباس گرانقیمتی به تن داشت.از آنجائی که ساحل رودخانه مرتفع بود و آن دختر خانم هم نمیخواست هنگام عبور لباسش آسیب ببیند ، منتظر ایستاده …