مطالب مرتبط با تگ داستان ها
داستانی از شفاعت و خاطراتی از كرامات امام رضا (ع)
كاش آهن بودم و قفلی می شدم بر ضریحش، یا تكه ای طلا بر قندیل زیبایش تا مس جانم را در طلای ارادتش بشویم یا یكی كبوتر كه جَلد حرمش باشم.كاش مرهمی می شدم بر تاول پاهای زائران حرمش كه فرسنگ ها راه آمده باشد یا قطره ای عرق بر جبینی چروك …
داستان خواندنی “ویولونیست”
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنا …
داستان جالب خوشبخت ترین آدم !
پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند» تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گ …
داستان جالب (قصر پادشاه)
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!اما پس از سالها و …
داستان روباه و سنجاب
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود یک روز سنجاب مشغول بازی بود که روباه را دید. سنجاب خیلی ترسید. پا به فرار گذاشت و روباه هم به دنبال او دوید. سنجاب به لاک پشت رسید و گفت: لاک پشت جان! وقتی کسی بخواهد تو را بگیرد، چه می کنی؟ …
داستان جالب و زیبای قدرت لبخند
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمدو از او وحشت داشتند ، کودکان از او …
داستان " جايزه "
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و ت …
داستان آموزنده و زیبا به نام “مورچه و عسل”
مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشتو نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتادولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرداز دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد.دست و پایش لیز می خورد و می افتاد&helli …
داستان جالب : من گاو هستم
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم…قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آ …
داستان کوتاه “راز جعبه کفش”
زن وشوهری بیش از ۶۰ سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر مخفی نمیکردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که …
داستان آموزنده فروش سیب
در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند،اما او در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می کرد.درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگیشاگردان و مردم فقیر و درمانده می شد.درختان س …
سنگین شدن گوش همسر/داستان
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.دکتر گفت: …
داستان زیبا و خواندنی “آرزوی کافی”
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند.مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”دختر جواب داد: ” مامان زندگی …
از عشق تا نفرت/داستان کوتاه
معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند… …
داستان بسیار زیبای برای خدا
“امیلی ” دختر فقیر و یتیمی بود که با مادر پیر و مریضش در یک خانه پنجاهمتری که در کلیسا به طور موقت در اختیارشان گذاشته بود زندگیمیکرد<<امیلی>> هر روز از صبح تا غروب در یک کارخانه به سختی کارمیکرد تا فقط بتو …
داستان جدید عاشقانه دختر فداکار
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود….ظرفی …
داستان زیبای “آرزوی کافی”
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند.مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”دختر جواب داد: ” مامان زندگی …
حقایق ثروت کوروش بزرگ
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربا …