مطالب مرتبط با تگ داستان کوتاه جدید
داستان خواندنی “ویولونیست”
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنا …
داستان جالب (قصر پادشاه)
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!اما پس از سالها و …
داستان عشق گل آفتابگردان به خورشید
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتابگردانیم.اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.اینها را گل آفتابگردان به …
داستان واقعی “ازدواج جن و انسان”
این داستان بر گرفته از کتاب “دانستنیهایی درباره جن”تالیف حضرت حجته السلام والمسلمین حاج شیخ ابوعلی خداکرمیماجرایی واقعی درباره ی ازدواج جن با انسان نقل شده که از این قرار است:ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ م …
داستان عبرت آموز تاجر و باغ زیبا
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشتهو باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در ا …
داستان کوتاه و آموزنده ” خود را تغییر دهیم “
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدندیک شرکت انتقال ا …
داستان “مورچه و سلیمان نبی”
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و …
داستان واقعی “ازدواج جن و انسان”
این داستان بر گرفته از کتاب “دانستنیهایی درباره جن”تالیف حضرت حجته السلام والمسلمین حاج شیخ ابوعلی خداکرمیماجرایی واقعی درباره ی ازدواج جن با انسان نقل شده که از این قرار است:ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ م …
داستانی پند آموز (حتما بخوانید)
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمدپیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستیآیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟عزاری …
داستان “گل آفتابگردان”
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتابگردانیم.اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.اینها را گل آفتابگردان به …
داستان “عشق و دیوانگی”
زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: …
سه داستان کوتاه جالب و خواندنی
داستان کوتاه “قیمت تجربه”مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشتاو پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شددو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های …
داستان جالب و آموزنده “قهوه شور”
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش …
داستان آموزنده “راز خوشبختی مرد فقیر”
روزگاری مردی فاضل زندگی می کرد و هشت سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛او هر روز از دیگران جدا می شد و دعا می کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.یک روز هم چنان که دعا می کرد، ندایی به او گفت به جایی بروددر …
داستان بسیارجالب پیرمرد
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد.“پسرع …
۲ داستان آموزنده از شیوانا
داستان “لیاقت عشق”روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه …
داستان “گفتگوی کودک و خدا”
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟”خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از ف …
داستان بسیار زیبا و آموزنده : تقلای پروانه (حتما بخوانید)
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا کرد.آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسیده که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.آن شخص مصمم شد که به …
داستان پلهای زندگی
سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و کار به جایی رسید که از هم جدا شدند.از دس …
قرار : داستان عاشقانه غمناک
شسته بودم رو نیم کتِ پارک، کلاغ ها را می شمردم تا بیاید. سنگ می انداختم بهشان. می پریدند، دورتر می نشستند. کمی بعد دوباره برمی گشتند، جلوم رژه می رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخه گلی که دستم بود …