مطالب مرتبط با تگ داستان کوتاه
داستان چند تا دوست واقعی داری؟
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...جواب دادم فقط چند تاییپیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفتتو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داریولی در مورد آنچه که می گویی خ …
داستان جالب طلاق برنامه ریزی شده !
با اصرار از شوهرش می خواهد که طلاقش دهد.شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می پذیرد، به شرط و شروط ها.زن مشتاقانه انتظار می کشد شرح شروط را.تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی …
حکایت زیبایی از جوان مسیحی که مسلمان شد
نیمه شبی در اطاق خودم که کنار در حیاط منزل آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی بود، خوابیده بودم ، ناگهان صدای پائی در داخل حیاط مرا از خواب بیدار کرد من فورا از جا برخاستم . دیدم جوانی وارد منزل شده و در وسط حیاط ایستاده است نزد او رفتم …
داستان/ برنامه نویس و مهندس
یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند …
داستان خواندنی “ویولونیست”
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دیگر را آغاز کنند٬ زنا …
داستان کوتاه " آرزو "
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتب …
داستان جالب خوشبخت ترین آدم !
پادشاهی پس از اینكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند» تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گ …
داستان جالب (قصر پادشاه)
در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!اما پس از سالها و …
داستان/ زنجیر عشق
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم....ز …
داستان کوتاه: پیرمردی خیلی خونـسرد
نوشته ماریتا جوداکوواکارآگاه کرافت صفحه «اخبار جهان» روزنامه را باز کرد و با قیافه ای حاکی از رضایت به نشانه تایید، سر تکان داد.خبری که در انتظار خواندنش بود، در آن صفحه چاپ شده بود: «دیروز، ۱۶ ژانویه اخترشناسا …
داستان عشق گل آفتابگردان به خورشید
گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه آفتابگردانیم.اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.اینها را گل آفتابگردان به …
داستان واقعی “ازدواج جن و انسان”
این داستان بر گرفته از کتاب “دانستنیهایی درباره جن”تالیف حضرت حجته السلام والمسلمین حاج شیخ ابوعلی خداکرمیماجرایی واقعی درباره ی ازدواج جن با انسان نقل شده که از این قرار است:ماجرایی در تاریخ ۱۳۵۹ شمسی مطابق با ۱۹۸۰ م …
داستان تلخ ” لاله “
تلفن سر کار زنگ زد. همسرم نرگس از بیمارستان به من اطلاع داد که حال دخترم لاله خوب نیست و هر چه زود تر باید خودم را به بیمارستان برسانم. با عجله اتاق کار را ترک کردم و با ماشین به طرف بیمارستان حرکت کردم. در حالیکه با سرعت به طرف ب …
توهم/ داستان کوتاه
دوستم یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! این طوری تعریف می کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، …
گذشت دخترک از کفش قرمز /داستان کوتاه
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرم …
داستان زیبای “آرزوی کافی”
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند.مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”دختر جواب داد: ” مامان زندگی …
داستان عبرت آموز تاجر و باغ زیبا
مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشتهو باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود.هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در ا …
داستان کوتاه و آموزنده ” خود را تغییر دهیم “
ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدندیک شرکت انتقال ا …
داستان “مورچه و سلیمان نبی”
روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود،نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد.سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و …