داستان استجابت جالب دعای یک زوج جوان
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.پس از این که مشکلشون رو …
داستان سنگ و سنگ تراش
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد، در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمن …
چرا حقوقم را زیاد نمی کنید؟!
یک مرد پس از 2 سال خدمت پی برد که ترفیع نمی گیرد، انتقال نمی یابد، حقوقش افزایش نمی یابد، تشویق نمی شود. بنابراین او تصمیم گرفت که پیش مدیر منابع انسانی برود. مدیر با لبخند او را دعوت به نشستن و شنیدن یک نصیحت …
داستان " بشنو و باور نکن "
در زمان های دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برا …
ماجرای خواندنی و عجیب عشق به دختر نصرانی
در میان مردم سراسر جهان، ادیان و آئین های فراوانی وجود دارد اما بنا به روایات فراوان کامل ترین دین، اسلام تلقی می شود و همواره افراد بسیاری بوده اند که پس از تجربه دین و آئینی نهایتاً اسلام را به عنوان دین خو …
حکایت زیبایی از جوان مسیحی که مسلمان شد
نیمه شبی در اطاق خودم که کنار در حیاط منزل آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی بود، خوابیده بودم ، ناگهان صدای پائی در داخل حیاط مرا از خواب بیدار کرد من فورا از جا برخاستم . دیدم جوانی وارد منزل شده و در وسط حیاط ایست …
داستان زیبا و خواندنی/ تنها یک روز زندگی کن!
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و …
داستان زیبا/ باز باران
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانهیادم آید روز دیرین گردش یك روز شیرین.....هر وقت باران می گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ …
داستان جالب/ آرزوی یک خانم!
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .زن قورباغه را آزاد ک …
داستان/گرگ و پیرزن
گرگ گرسنه ای برای تهیة غذا به شکار رفت. در کلبه ای در حاشیة دهکده پسر کوچکی داشت گریه می کرد و گرگ صدای پیرزنی را شنید که داشت به او می گفت: «اگر دست از گریه و زاری برنداری تو را به گرگ می دهم.» گ …
صفحات : 1 ،
2 ،
3 ،
4 ،
5 ،
6 ،
7 ،
8 ،
9 ،
10 ،
11 ،
12 ،
13 ،
14 ،
15 ،
16 ،
17 ،
18 ،
19 ،
20 ،
21 ،
22 ،
23 ،
24 ،