داستان چوپان و بز
چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد.او می دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان.عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد&hel …
داستان چند تا دوست واقعی داری؟
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...جواب دادم فقط چند تاییپیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفتتو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داریولی در مو …
داستان جالب طلاق برنامه ریزی شده !
با اصرار از شوهرش می خواهد که طلاقش دهد.شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی خوبی داریم.از زن اصرار و از شوهر انکار.در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می پذیرد، به شرط و شروط ها.زن مشتاقانه انتظار می کشد شرح شروط را.تمام …
این داستان را حتماً بخوانید!
پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش …
داستان عاشقانه و احساسی گل خشکیده
داستان زیبای شاخه گل خشکیده ،یکی از بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد، پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید و از آن لذت ببرید! ” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و … این شرایط و خیلی از …
ماجرای شفاعت حضرت عیسی از شیطان !
وبلاگ مسئولیت و سازندگی:شیخ العرفاء، فقیه فقها، حضرت آیت الله العظمی بهجت فومنی (ره) به مناسبتی فرمودند: در انجیل برنابا ـ که اقرب اناجیل به صحت است ـ نوشته شده که حضرت عیسی(ع) برای ابلیس شفاعت کرد: «خدا …
داستان جالب “زن نژاد پرست”
این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتادیک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسیدو دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کردمهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟& …
داستان استجابت جالب دعای یک زوج جوان
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.پس از این که مشکلشون رو …
داستان سنگ و سنگ تراش
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد، در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمن …
چرا حقوقم را زیاد نمی کنید؟!
یک مرد پس از 2 سال خدمت پی برد که ترفیع نمی گیرد، انتقال نمی یابد، حقوقش افزایش نمی یابد، تشویق نمی شود. بنابراین او تصمیم گرفت که پیش مدیر منابع انسانی برود. مدیر با لبخند او را دعوت به نشستن و شنیدن یک نصیحت …
صفحات : 1 ،
2 ،
3 ،
4 ،
5 ،
6 ،
7 ،
8 ،
9 ،
10 ،
11 ،
12 ،
13 ،
14 ،
15 ،
16 ،
17 ،
18 ،
19 ،
20 ،
21 ،
22 ،
23 ،