داستان : فرشته کوچک
درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بیا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : الت …
داستان کوتاه : جانشین پادشاه
روزی از روزها، پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمنان از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند. پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را د …
داستان رعیت و عتیقه فروش
عتیقه فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه ای افتاده و گربه در آن آب میخورد. دید اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت مطلب میشود و قیمت گرانی بر آن می نهد. لذا گفت: …
داستان کوتاه : ارایشگر
در شهری در آمریکا،آرایشگری زندگی می کرد که سالها بچه دار نمی شد.او نذر کرد که اگر بچه دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه دار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائ …
متنهای عاشقانه بسیاز زیبا
من عاشقانه میکنم نگاه بر دو چشم توتو تازیانه می زنی به چشم و بر نگاه منچو آفتاب می شوم دمی که گرم و روشنت کنمچو ابر تیره می شوی که سد نهی به راه منخراب تر ازین کسی نمی شود که من شدمتو هرچه می کنی بکن ، سزات با …
داستان کوتاه : سیرک
یادم می آید وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه و …
داستان کوتاه : کارمند تازه وارد
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: یک فنجان قهوه برای من بیاورید.صدایی از آن طرف پاسخ داد: شماره داخلی را اشتباه گرفته ایمی دانی تو با کی داری …
داستان کوتاه ملا نصرالدین : حق با شماست
ملانصر الدین به عنوان قاضی روستایش , در حال رسیدگی به دعوایی بود. او در حالی که به شاکی گوش می داد گفت : حق با شماست.هنگامیکه به سخنان مدعی علیه گوش می داد می گفت : حق با شماستمنشی دادگاه خم شد و با نجوا به قاض …
داستان کوتاه : نامه به خدا
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این ط …
داستان کوتاه : انتخاب همسر
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.جوان گفت: شنیده …
صفحات :
1 ،
2 ،
3 ،
4 ،
5 ،
6 ،
7 ،
8 ،
9 ،
10 ،
11 ،
12 ،
13 ،
14 ،
15 ،
16 ،
17 ،
18 ، 19 ،
20 ،
21 ،
22 ،
23 ،