عشقولانه ترین داستان به نام شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت …
داستان کوتاه: دختر فداکار
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و بهدختر جونت بگی غذاشو بخوره؟روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شد …
داستان روزهای تابستان
یک آن، مرگ را تجسم کردم. دست های پنهانی مرگ ذره ذره در من رسوخ کردند. دستهایش نزدیک و نزدیک تر شدند و گردنم را طوری گرفتند که احساس تهوع کردم. دلم به هم می خورد. سعی کردم... خورشید طلوع کرده بود. در حالیکه ت …
داستان کوتاه: تاجر میمون و مردم طماع
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی ها هم که دیدند اطراف شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن شان کردند و مرد …
داستان کوتاه: پادشاهي که 4 همسر داشت
روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت. او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود .با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي کرد و او را با جامه هاي گران قيمت و فاخر مي آراست و به او از بهترينها هديه مي کرد. همسر سومش را نيز بسيار …
داستان کوتاه: دانه مي كارم تا صبوري بياموزم
دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت ، اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي. اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچي ام، حقيقت ش …
داستان کوتاه: خنده تلخ سرنوشت
نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتمهنوز یه ربع به اومدنش مونده بودنمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده امبه همه لبخند می زدمآدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه …
ماجراي ملا حسن و سيلي خوردن از دختري زيبا!
حکايتي از کتاب " اسرار اللطيفه و الکسيله "لقمان فرزند ابوجعفر مانول نقل کرده است که :روزي آخوندي گرانمايه به نام شيخ ملاحسن در ايام قحطي کاشانبراي گرفتن جيره ي حکومتي به مرکز شهر رفت و مردم شهر را ديد که در صف …
داستان کوتاه: تكرار زمانه
مردي 80ساله با پسر تحصيل کرده 45سالهاش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا م …
کلاس فلسفه
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با …
صفحات :
1 ،
2 ،
3 ،
4 ،
5 ،
6 ،
7 ،
8 ،
9 ،
10 ،
11 ،
12 ،
13 ،
14 ،
15 ،
16 ،
17 ،
18 ،
19 ،
20 ،
21 ،
22 ، 23 ،