داستان سه پروانه کوچولو
کی بود یکی نبودسه پروانه ی کوچولو بودند که با هم برادر بودند. رنگ آن ها با هم فرق می کرد. یکی سفید بود و یکی قرمز و آخری هم زرد بود. آن ها همیشه زیر نور آفتاب بین گل های باغ می چرخیدند و بازی می کردند. آن ها ه …
مجموعه ای از شعرهای غمگین
روی قبرم بنویسید مسافر بوده ستبنویسید که یک مرغ مهاجر بوده ستبنویسید زمین کوچه ی سرگردانی ستو در این معبر پر حادثه عابر بوده ست********************گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیستبین من و عشق تو ولی فاصله ای …
حمام عمومی(داستان )
وقتی بابام کوچیک بود، صبح زود بود و جمعه بود. بابای بابام داشت لباس های تمیز خودش و بابام رو توی ساک می گذاشت و آماده حموم رفتن می شد. بابام هم داشت مثل فنر توی اتاق بالا پایین می پرید و هی حم موووم …آخ …
لیاقت عشق(داستان)
لیاقت عشقروزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه …
تشيبع جنازه ای باشكوه (داستان طنز)
یک يارو داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يه جور عجيب غريبي . اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك مَرد با سگش راه ميره، بعد ازاون هم يك صف 500 …
داستان پل و اتومبیلش
شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل …
آرامش(داستان)
پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگت …
من و حس اینکه هر لحظه اینجایی....
فراموشم می کنی به سرعت رفتن، سراغم نمی گیری تا لحظه بودن، مرا بی احساس پنداشتی، ندانستی سراسر احساسم، نفهمیدی چنان غرق در عشقم که با تو غم نمی دانم، بی قرارم تا تو برگردی، جدایی چه سنگین است، بی تو بودن سایه …
یک داستان غمگین اما واقعی
شهریور ۱۳۸۱ بود که با یه دختر آشنا شدم . از راه تلفن . آخه اونقدر مغرور بودم که هیچ وقت غرور مردونم بهم اجازه نمی داد که از راه متلک بار کردن دخترا توی خیابون برای خودم دوست پیدا کنم . هر چند که به خاطر این غرو …
داستان زیبای “آرزوی کافی”
اخیراً در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم. هواپیما درحال حرکت بود و آنها در ورودی کنترل امنیتی همدیگر را بغل کردند.مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم.”دختر جواب داد: …
صفحات :
1 ،
2 ،
3 ،
4 ،
5 ،
6 ،
7 ،
8 ، 9 ،
10 ،
11 ،
12 ،
13 ،
14 ،
15 ،
16 ،
17 ،
18 ،
19 ،
20 ،
21 ،
22 ،
23 ،