داستان " بشنو و باور نکن "
در زمان های دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برا …
ماجرای خواندنی و عجیب عشق به دختر نصرانی
در میان مردم سراسر جهان، ادیان و آئین های فراوانی وجود دارد اما بنا به روایات فراوان کامل ترین دین، اسلام تلقی می شود و همواره افراد بسیاری بوده اند که پس از تجربه دین و آئینی نهایتاً اسلام را به عنوان دین خو …
حکایت زیبایی از جوان مسیحی که مسلمان شد
نیمه شبی در اطاق خودم که کنار در حیاط منزل آقای حاج شیخ محمد تقی بافقی بود، خوابیده بودم ، ناگهان صدای پائی در داخل حیاط مرا از خواب بیدار کرد من فورا از جا برخاستم . دیدم جوانی وارد منزل شده و در وسط حیاط ایست …
داستان زیبا و خواندنی/ تنها یک روز زندگی کن!
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و …
داستان زیبا/ باز باران
باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانهیادم آید روز دیرین گردش یك روز شیرین.....هر وقت باران می گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ …
داستان جالب/ آرزوی یک خانم!
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .زن قورباغه را آزاد ک …
داستان/گرگ و پیرزن
گرگ گرسنه ای برای تهیة غذا به شکار رفت. در کلبه ای در حاشیة دهکده پسر کوچکی داشت گریه می کرد و گرگ صدای پیرزنی را شنید که داشت به او می گفت: «اگر دست از گریه و زاری برنداری تو را به گرگ می دهم.» گ …
داستان/ برنامه نویس و مهندس
یک برنامه نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را ب …
داستان خواندنی “ویولونیست”
در یکی از روزهای سرد ماه ژانویه و در یکی از محلات فقیرنشین در شهر واشنگتن دی.سی صبح زود که مردم آن منطقه که اکثرا یا کارگر معدن بودند و یا صاحب مشاغل سیاه از خانه هایشان بیرون زدند تا یک روز پر از رنج و مشقت دی …
داستان " دزد با وجدان"
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال …
صفحات :
1 ، 2 ،
3 ،
4 ،
5 ،
6 ،
7 ،
8 ،
9 ،
10 ،
11 ،
12 ،
13 ،
14 ،
15 ،
16 ،
17 ،
18 ،
19 ،
20 ،
21 ،
22 ،
23 ،
24 ،
25 ،