شعرهای شاعران جهان در مورد بهار
بهار موسم گل و بلبل و فصل محبوب بسیاری از شاعران است شاعر هم كه نباشی، هوای لطیف بهار و شاخه های پرشكوفه، فكر نوشتن را به سرت می اندازد و برای دل خودت هم كه شده، دفترت را غرق خط خطی می كنی. بهار، محدود به مر …
قهوه نمکی/داستان
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد.آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد ا …
گذشت دخترک از کفش قرمز /داستان کوتاه
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی …
احترام شیرینی فروش به فقیر/داستان کوتاه
در اوزاکا، شیرینی سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی های خوشمزه ای بود که می پخت. مشتری های بسیار ثروتمندی به این مغازه می آمدند، چون قیمت شیرینی ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغا …
ماجرای 2 دیوانه
فرهاد و هوشنگ هر دو بيمار يک آسايشگاه روانى بودند. يکروز همينطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عميق استخر انداخت و به زير آب فرو رفت.هوشنگ فوراً به داخل استخر پريد و خود را در کف استخ …
آبدارچی شرکت مایکروسافت/داستان
مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای ش …
داستان کوتاه/دسته گلی برای مادرم
مردی مقابل گل فروشی ایستاده و می خواست دسته گلی برای مادش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود وقتی از گل فروشی خارج شد دخترکی را دید که در کنار گل فروشی نشسته بود و گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت …
عشق من ! بیا متفاوت باشیم...
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم. و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد... همسفر! در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد، بگذار خرده …
داستان کوتاه/ بستنی خریدن و انعام
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: - بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده …
همراز یكدیگر باشیم(داستان)
در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود.این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند.آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند که ِاین …
صفحات :
1 ،
2 ،
3 ،
4 ،
5 ،
6 ،
7 ،
8 ، 9 ،
10 ،
11 ،
12 ،
13 ،
14 ،
15 ،
16 ،
17 ،
18 ،
19 ،
20 ،
21 ،
22 ،
23 ،
24 ،
25 ،